TinyPic image
روزي خواهم آمد و پيامي خواهم آورد
در رگ ها نور خواهم ريخت
و صدا در داد :
 اي سبدهاتان پر خواب سيب آوردم سيب سرخ خورشيد
خواهم آمد گل ياسي به گدا خواهم داد
زن زيباي جذامي را گوشواري ديگر خواهم بخشيد
 كور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ
 دوره گردي خواهم شد كوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : آي شبنم شبنم شبنم
رهگذاري خواهد گفت : راستي را شب تاريكي است كهكشاني خواهم دادش
روي پل دختركي بي پاست دب اكبر را بر گردن او خواهم آويخت
هر چه دشنام از لب خواهم برچيد
 هر چه ديوار از جا خواهم بركند
رهزنان را خواهم گفت : كارواني آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم كرد
 من گره خواهم زد چشمان را با خورشيد ‚ دل ها را با عشق سايه ها را با آب شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پيوست خواب كودك را با زمزمه زنجره ها
 بادبادك ها به هوا خواهم برد
 گلدان ها آب خواهم داد
خواهم آمد پيش اسبان ‚ گاوان ‚ علف سبز نوازش خواهم ريخت
مادياني تشنه سطل شبنم را خواهم آورد
خر فرتوتي در راه من مگس هايش را خواهم زد
خواهم آمد سر هر ديواري ميخكي خواهم كاشت
پاي هر پنجره اي شعري خواهم خواند
هر كلاغي را كاجي خواهم داد
 مار را خواهم گفت : چه شكوهي دارد غوك
آشتي خواهم داد
 آشنا خواهم كرد
راه خواهم رفت
 نور خواهم خورد
 دوست خواهم داشت
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


آنگاه كه چشمانم او را ديد
و آنروز پنداشتم بسيار خوب و صبور و آرام و انسان خواهد بود....؛ اما به غلط، افسوس
نمي دانستم كه احساسي است كه بايد بگذرد و بايد مي گذشت، اما نرفت!!! و
همانروز كه روح و احساس حقير خود را در بندِ نگاه و شخصيتش احساس كردم
دل و قلبم هم رفت و ديگر باز نگشت
گر چه نداشتمش ولي وجودي حقير ، توان گريز از او نداشت
و همانروز ، كه پنداشتم كه با او ديگر بغضي نخواهم داشت ... و نه آهي خواهد بود و نه اشكي
افسوس كه ندانستم كه باز هم احساسم ؛ همان تنگمايه حقير ..، به مانند جويي است كه خواهد رفت و باز گشتي برايش نيست
آنروز ندانستم كه وقتي با هم باشيم ، تنهاييم را پر نخواهد كرد و من... تنها تر از ديروز ها خواهم بود
ولي اينك خوب مي دانم
كه هستم من؛ اسيري در بند
نگارنده اي در حبس
و نا اميد و گريان و بغض آلود
محروم ز هر بود و نبودِ خويشتن گشته ام
قلم پر از احساسم خشكيد و شكست
قلبي يخ بست
دستاني كه مي لرزند
هديه او خواهند بود و چشماني پر از اشك و گلويي پر از بغض
در دست زمانه افسوس چه ناعادلانه به عقب رفتم و وا ماندم
كاش همان روز مي دانستم
كاش آنروز مي دانستم چيزي كه ديگر در اين دنيا مدفون گشته است...
كمي سخاوت و مهرباني و آزادي است
كاش مي دانستم كه نامردي در همگان هست
استثنايي وجود نخواهد داشت
كاش مي دانستم آنچه فراوان است؛ نامردي و نا عدلي است
ولي افسوس كه ندانستم
 


 

نوشته شده توسط کاوه در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 ساعت 14:21 موضوع | لينک ثابت