درباره وبلاگ

فهرست اصلي
دوستان
پيوندهاي روزانه
نوشته هاي پيشين
طراح قالب
POWERED BY


| بوسه | |
|
نجوایی از سوی تو نگاهی کوتاه از تو لبخندی بر لبان زیبایت و من خود را غرق در عشق یافتم |

نوشته شده توسط کاوه در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 15:4 موضوع | لينک ثابت

نوشته شده توسط کاوه در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ساعت 23:18 موضوع | لينک ثابت
با تبريک سال نو
عاقبت زمستان رفت و رو سياهيش براي ما موند
..
...
....
....
امضا
حاجي فيروز
سايه حق
سلام عشق
سعادت روح
سلامت تن
سرمستي بهار
سکوت دعا
سرور جاودانه
اين است هفت سين آريايي
نوروز مبارک
سلامتي
سعادت
سيادت
سرور
سروري
سبزي
سرزندگي
هفت سين سفره زندگيتان باشد.
نوروز ?? مبارک
مثل ماهي زنده
مثل سبزه زيبا
مثل سمنو شيرين
مثل سنبل خوشبو
مثل سيب خوش رنگ
و مثل سکه با ارزش باشيد
سال نو مبارک
دنيا را برايتان شاد شاد
و شادي را برايتان دنيا دنيا آرزومندم
هر روزتان نوروز
سال و مال و فال و حال و اصل و نسل و بخت و تخت
بادت اندر شهرياري برقرار و بر دوام
سال خرم، فال نيكو، مال وافر، حال خوش،
اصل ثابت، نسل باقي، تخت عالي، بخت رام
******** سال نو مبارك ********
><(((>
><(((>
><(((>
من اولين کسي بودم که براي تو ماهي عيد فرستادم.
سال نو مبارک
اين بار مي خواهم هفت سين عيد را با ياد تو بچينم
سبزه را با ياد روي سبزه ات
سمنو به ياد شيريني لبخندت
سايه دانه به رنگ چشم هايت
سرکه با ياد ترشي مهربانيت
سيب با ياد ترديه گونه هايت
سکه با ياد درخشش قلبت
سير با ياد تندي کلامت
با همه خوبي ها و بدي هايت ... دوستت دارم
سلام، ببخشيد اين موقع شب بيدارت كردم.
.
.
.
.
.
.
.
.
خواستم يادآوري كنم: سال نو شده.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
. كمكم بايد از خواب زمستوني بيدار بشي
نوشته شده توسط کاوه در پنجشنبه یکم فروردین 1387 ساعت 1:6 موضوع | لينک ثابت

نوشته شده توسط کاوه در دوشنبه هشتم بهمن 1386 ساعت 18:35 موضوع | لينک ثابت
I asked God to take
away my habit
God said, no
It is not for me to
take away, but for
you to give it up
I asked god to grant me patience
God said, no
Patience is a byproduct of
tribulation
It isn’t granted, it is learned
I asked god to give me
happiness
God said, no
I give you blessings
happiness is up to you
از خدا خواستم عادت هاي
زشت را از من دور کند.
خدا فرمود: خودت بايد آنها
را رها کني.
از او خواستم لا اقل به من صبر عطا
کند.
فرمود: صبر، حاصل سختي
و رنج است.
عطا کردني نيست، آموختني است.
گفتم:مرا خوشبخت کن.
فرمود:« نعمت» از من
خوشبخت شدن از تو.
از او خواستم مرا گرفتار
درد و عذاب نکند
فرمود:
رنج کشيدن تو را از دلبستگي هاي دنيا جدا
و به من نزديک ميکند.

نوشته شده توسط کاوه در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 ساعت 22:55 موضوع | لينک ثابت

از پشت شيشه هاي بزرگ دلتنگي گريه ميكنم و آرزو ميكنم كه كاش براي يك
لحظه فقط يك لحظه آغوش گرمت را احساس كنم ، ميخواهم سر روي شانه هاي
مهربانت بگذارم تا ديگراز گريه كم نشوم
********************
دردم را به كه گويم ؟
خواستم با نسيم بگويم ،سر گرم چمن بود .
خواستم بنشينم كنار دريا ،سر صحبت را باز كنم،با ساحل غرق گفتگو بود،
پيچك ناز مي كرد بر سپيداري كه بر تنه اش پيچيده بود و .....................
خواستم با تو بگويم اما در خلوتت صداي غريبه اي را شنيدم .
درد خود را نگاه خواهم داشت ،شايد اين سوختن خوشتر از آن افروختن باشد
نوشته شده توسط کاوه در دوشنبه سوم دی 1386 ساعت 22:7 موضوع | لينک ثابت
با سلام خدمت همه دوستان امیدوارم همه
ثانیه هاتون عاشقانه باشه ... امیدوارم با
نظراتتون مارا در بهتر شدن ابن وبلاگ
حقیرانه یاری کنید ...
عید بزرگ قربان را پیشاپیش به همه شیعیان
تبریک عرض میکنم

نوشته شده توسط کاوه در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 ساعت 15:33 موضوع | لينک ثابت
وقتی که قهری با من
ندیدنت آسون نیست
قصه غم می شی شنیدنت آسون نیست
به گمونم دل تو جای دیگس
دل تو پیش یه رسوای دیگس
دست نذاشتی دیگه تو دستای من
دستاتم عاشق دستای دیگس
با تو بودن واسه من نعمت بود
از تو گفتن واسه من عادت بود
همه حرفات واسه من آیه عشق
تنفست زمزمه رحمت بود
دل من مستی شو از مستی چشمای تو ساخت
تا به عشق تو رسید پرهیز شو پاک به تو باخت
می دونستی دل دیونه من عاشقت
عاشق با همه جون با همه تن عاشقت
اسم تو وقتی تو شعر و تو ترانم می اومد
می دونستی غزل و شعر و سخن عاشقت
حالا من هستم و تن رفته به باد
واسه من شعر و سخن رفته به باد
من و وحشت تردید به عشق
به گمونم دل من رفته به باد

نوشته شده توسط کاوه در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 ساعت 17:12 موضوع | لينک ثابت

روزي خواهم آمد و پيامي خواهم آورد
در رگ ها نور خواهم ريخت
و صدا در داد :
اي سبدهاتان پر خواب سيب آوردم سيب سرخ خورشيد
خواهم آمد گل ياسي به گدا خواهم داد
زن زيباي جذامي را گوشواري ديگر خواهم بخشيد
كور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ
دوره گردي خواهم شد كوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : آي شبنم شبنم شبنم
رهگذاري خواهد گفت : راستي را شب تاريكي است كهكشاني خواهم دادش
روي پل دختركي بي پاست دب اكبر را بر گردن او خواهم آويخت
هر چه دشنام از لب خواهم برچيد
هر چه ديوار از جا خواهم بركند
رهزنان را خواهم گفت : كارواني آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم كرد
من گره خواهم زد چشمان را با خورشيد ‚ دل ها را با عشق سايه ها را با آب شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پيوست خواب كودك را با زمزمه زنجره ها
بادبادك ها به هوا خواهم برد
گلدان ها آب خواهم داد
خواهم آمد پيش اسبان ‚ گاوان ‚ علف سبز نوازش خواهم ريخت
مادياني تشنه سطل شبنم را خواهم آورد
خر فرتوتي در راه من مگس هايش را خواهم زد
خواهم آمد سر هر ديواري ميخكي خواهم كاشت
پاي هر پنجره اي شعري خواهم خواند
هر كلاغي را كاجي خواهم داد
مار را خواهم گفت : چه شكوهي دارد غوك
آشتي خواهم داد
آشنا خواهم كرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آنگاه كه چشمانم او را ديد
و آنروز پنداشتم بسيار خوب و صبور و آرام و انسان خواهد بود....؛ اما به غلط، افسوس
نمي دانستم كه احساسي است كه بايد بگذرد و بايد مي گذشت، اما نرفت!!! و
همانروز كه روح و احساس حقير خود را در بندِ نگاه و شخصيتش احساس كردم
دل و قلبم هم رفت و ديگر باز نگشت
گر چه نداشتمش ولي وجودي حقير ، توان گريز از او نداشت
و همانروز ، كه پنداشتم كه با او ديگر بغضي نخواهم داشت ... و نه آهي خواهد بود و نه اشكي
افسوس كه ندانستم كه باز هم احساسم ؛ همان تنگمايه حقير ..، به مانند جويي است كه خواهد رفت و باز گشتي برايش نيست
آنروز ندانستم كه وقتي با هم باشيم ، تنهاييم را پر نخواهد كرد و من... تنها تر از ديروز ها خواهم بود
ولي اينك خوب مي دانم
كه هستم من؛ اسيري در بند
نگارنده اي در حبس
و نا اميد و گريان و بغض آلود
محروم ز هر بود و نبودِ خويشتن گشته ام
قلم پر از احساسم خشكيد و شكست
قلبي يخ بست
دستاني كه مي لرزند
هديه او خواهند بود و چشماني پر از اشك و گلويي پر از بغض
در دست زمانه افسوس چه ناعادلانه به عقب رفتم و وا ماندم
كاش همان روز مي دانستم
كاش آنروز مي دانستم چيزي كه ديگر در اين دنيا مدفون گشته است...
كمي سخاوت و مهرباني و آزادي است
كاش مي دانستم كه نامردي در همگان هست
استثنايي وجود نخواهد داشت
كاش مي دانستم آنچه فراوان است؛ نامردي و نا عدلي است
ولي افسوس كه ندانستم
نوشته شده توسط کاوه در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 ساعت 14:21 موضوع | لينک ثابت
برای تو
در جزيره اي زيبا تمام حواس , زندگي ميکردند, شادي , غم , غرور , عشق و ... روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زيره آب خواهد رفت.همه ساکنين جزيره قايقهايشان را اماده و جزيره را ترک کردن.
وقتي جزيره به زيره آب رفت ,عشق از ثروت که قايقي با شکوه داشت کمک خواست و گفت:(آيا ميتونم با تو همسفر شوم؟) ثروت گفت: نه من مقدار زيادي طلا و نقره دارم و جايي براي تو ندارم. عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکاني امن بود کمک خواست. غرور گفت: نه چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد. غم در نزديکي عشق بود.پس عشق به او گفت:(اجازه بده که با تو بيايم) غم با صداي حزن الود گفت: آه من خيلي ناراحتم ,و احتياج دارم تنها باشم. عشق سراغ شادي رفت و او را صدا زد,اما او انقدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را نشنيد. آب هر لحظه بالاتر ميامد وعشق ديگر نااميد شد, که ناگهان صدايي سالخورده گفت من تو را خواهم برد. عشق از خوشحالي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع سوار قايق شد. وقتي به خشکي رسيدند پيرمرد به راه خود ادامه داد و عشق تازه متوجه شد که چقدر به گردن پيرمرد حق دارد. عشق نزد علم رفت و گفت ان پيرمرد کي بود که جان مرا نجات داد؟ علم پاسخ داد:(زمان) عشق با تعجب پرسيد چرا زمان به من کمک کرد؟؟؟ علم لبخندي خردمندانه زد و گفت:
(( زيرا تنها زمان، قادر به درک عظمت عشق است ))
اگه نظر خاصي در مورد اين متن داشتيد
نوشته شده توسط کاوه در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 ساعت 11:42 موضوع | لينک ثابت
سکوت تنها چاره ی من بود...
گر دلم مينوشت ،زبانم ميمرد
گر زبانم ميگفت ،دلم ميشکست
سکوت تنها چاره ي من بود
آنجا که قلبم شکست
درد هايم را فقط،آسمان ميدانست
نوشته شده توسط کاوه در یکشنبه ششم آبان 1386 ساعت 18:33 موضوع | لينک ثابت
کاش می شد سرزمین عشق را در میان گام ها تقسیم کرد ، کاش می شد با نگاه شاپرک عشق را بر آسمان تفهیم کرد ، کاش می شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز کرد ، کاش می شد با پری از برگ یاس تا طلوع سرخ گل پرواز کرد
نوشته شده توسط کاوه در دوشنبه سی ام مهر 1386 ساعت 1:54 موضوع | لينک ثابت
ای کاش می توانستم باران باشم تا تمام غمهای دلت را بشویم
ای کاش می توانستم ابر باشم تا سایه بانی از محبت برویت می گسترانیدم
ای کاش می توانستم اشک باشم تا هر گاه که آسمان چشمت ابری می شد باریدن می گرفت
ای کاش می توانستم خنده باشم تا روی لبانت بنشینم و غنچه بسته لبانت را بگشایم
ای کاش می توانستم یک پرنده باشم و پر می گشودم و تا دور دست ها در کنار تو پرواز می کردم
و ای کاش سایه بودم تا نزدیک ترین کس به تو می شدم...
آری ای کاش سایه بودم تا همیشه و همه جا همراه و همقدم با تو بودم
نوشته شده توسط کاوه در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 ساعت 14:11 موضوع | لينک ثابت
آنگاه که غرور کسي را له مي کني،
آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني،
آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني،
آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ،
آنگاه که حتي گوشت را مي بند ي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي،
آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ،
مي خواهم بدانم
دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟
نوشته شده توسط کاوه در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 ساعت 17:23 موضوع | لينک ثابت
.